<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

	<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">

	<channel>

	<title>دانلود سریال جدید</title>

	<description>دانلود سریال جدید Rss Feed</description>

	<link>https://lessons.farsiblog.com/</link>

	<language>Fa</language>

	<generator>farsiblog.com</generator>

	<lastBuildDate>2019-06-10T19:23:23+04:30</lastBuildDate>
	<item>
		<title><![CDATA[نقد فیلم Jackie]]></title>
		<description><![CDATA[از همان ثانیه&zwnj;های اول که موسیقی میکا لِوی پرده&zwnj;های گوش را چنگ می&zwnj;اندازد می&zwnj;توان حدس زد که فیلمی که این موسیقی روی آن پخش می&zwnj;شود قرار نیست به یکی از فیلم&zwnj;های مرسوم ژانرش تبدیل شود. که &laquo;جکی&raquo; یکی از فیلم&zwnj;های زندگینامه&zwnj;ای استاندارد سینما نیست، که یک وحشت روانشناسانه است. اینجا با فیلم زندگینامه&zwnj;ای معمولی درباره&zwnj;ی همسر جان اف. کندی، بعد از ترور تاریخی سی و پنجمین رییس&zwnj;جمهور ایالات متحده که هرروز نمونه&zwnj;ای از آن را می&zwnj;بینیم سروکار نداریم، در عوض با فیلمی مواجهیم که به یک بازمانده می&zwnj;پردازد. &laquo;جکی&raquo; مثل فیلمی می&zwnj;ماند که بعد از بالا رفتن تیتراژ فیلم&zwnj;های ترسناک پخش می&zwnj;شود. چه بلایی سر کسی که در پایان فیلم&zwnj;های ترسناک از دست شیاطین و قاتلین و هیولاها جان سالم به در می&zwnj;برد می&zwnj;آید؟ آیا او به خانه بازمی&zwnj;گردد، از اینکه به سرنوشت قربانیان دچار نشده احساس خوشحالی می&zwnj;کند و به زندگی عادی&zwnj;اش برمی&zwnj;گردد؟ یا مراحل بازگشتِ او به زندگی قبلی&zwnj;اش یا تلاش برای این کار و شکست خوردن، خود می&zwnj;تواند موضوع یک فیلم ترسناک باشد؟ اولین چیزی که نظرم را در افتتاحیه&zwnj;ی فصل سوم &laquo;بهتره با ساول تماس بگیری&raquo; (Better Call Saul) جلب کرد، نه صحنه&zwnj; یا لحظه&zwnj;ای به&zwnj;خصوص، بلکه یک حس کلی بود. &laquo;برکینگ بد&raquo; و حتی بیشتر از آن، &laquo;ساول&raquo; از اتمسفر آرامش&zwnj;بخش و در عین حال پرآدرنالینی بهره می&zwnj;برند که مختص خودشان است؛ شاید فقط سریال &laquo;آمریکایی&zwnj;ها&raquo; بتواند ادعای اجرای درست آن را کند. تصورش را کنید اگر لبه&zwnj;ی دنیایی وجود داشت و شما می&zwnj;توانستید به آنجا سفر کنید و پشت&zwnj;صحنه&zwnj;ی دنیا را ببینید؛ تصور کنید متوجه می&zwnj;شدید تمام اتفاقات این دنیا، از جیک&zwnj;جیک گنجشگ&zwnj;ها تا زندگی پرتلاطم و به ظاهر غیرمنظم آدم&zwnj;ها و انفجارِ سوپرنواها، همه و همه توسط ترکیبی از چرخ&zwnj;دهنده&zwnj;&zwnj;های میکروسکوپی و ریز و بزرگ و غول&zwnj;پیکری صورت می&zwnj;گرفتند که همچون یک ساعت اتمی بدون اینکه حتی یک صدم ثانیه عقب بیفتند کارشان را انجام می&zwnj;دهند. فکرش را کنید ایستادن در مقابل چنین چرخ&zwnj;دهنده&zwnj;های عظیم&zwnj;جثه&zwnj;ای که در هم گره خورده&zwnj;اند چقدر نفسگیر و هیجان&zwnj;انگیز می&zwnj;توانست باشد. در ظاهر هیچ اتفاقی نمی&zwnj;افتد. فقط شاهد چندتا چرخ&zwnj;دهنده&zwnj;ی روغن&zwnj;کاری شده هستیم که روی یکدیگر می&zwnj;لغزند و صدای تق&zwnj;تق آرامی از خود ایجاد می&zwnj;کنند. اما همزمان اتفاقات زیادی دارد می&zwnj;افتد؛ یک دنیا در حال اداره شدن است.<br /><br />شاید بهترین استعاره&zwnj;ای که می&zwnj;توان برای توصیف حال&zwnj;و&zwnj;هوای حزن&zwnj;آور و خفه&zwnj;کننده&zwnj;ی &laquo;جکی&raquo; پیدا کرد همین باشد: ما دنبال&zwnj;کننده&zwnj;ی زندگی&zwnj; بازمانده&zwnj;ای هستیم که به ناگهانی&zwnj;ترین و خونین&zwnj;ترین شکل ممکن با شخص شخیص مرگ روبه&zwnj;رو شده است و حالا وقتی به خانه برگشته است، به هر گوشه&zwnj;ای که نگاه می&zwnj;کند چشم&zwnj;های سرخ و براق فرشته&zwnj;ی مرگ را می&zwnj;بیند. این بازمانده اما یک فرد عادی نیست. او همسر رییس&zwnj;جمهور است و نگاه تمام دنیا به شکل حریصانه و با مقدار زیادی فضولی به سمت او جلب شده تا ببینند این زن بیچاره و بی&zwnj;نوا چه وضعیتی دارد و چگونه می&zwnj;خواهد بحرانِ قتل همسرش در خیابان را مدیریت کند. زن شاید در خیابان&zwnj;ها و جلوی دوربین&zwnj;ها و مراسم&zwnj;ها با صلابت و پیشرو ظاهر شود، اما در درون با زن تکه&zwnj;تکه&zwnj;شده&zwnj;ای روبه&zwnj;رو هستیم که روحش همچون دریایی طوفانی در تلاطم است و ذهنش از افکار درهم&zwnj;گره&zwnj;خورده&zwnj;اش طغیان کرده است. برخلاف چیزی که پوستر فیلم نشان می&zwnj;دهد، بازمانده&zwnj;مان سرخ و کودکانه نیست، بلکه خاکستری و رنگ و رو رفته است و خبر از روزهای گذشته&zwnj;ای می&zwnj;دهد که این رنگ&zwnj;ها روشن&zwnj;تر بودند و این زن زنده&zwnj;تر. در هنگام تماشای &laquo;ساول&raquo; احساسِ روبه&zwnj;رو شدن با چرخ&zwnj;دهنده&zwnj;های هدایت&zwnj;کننده&zwnj;ی هستی بهم دست می&zwnj;دهد. میخکوب می&zwnj;شوم. شاید در ظاهر هیچ اتفاقی نمی&zwnj;افتد؛ کاراکتری کیف ناهارش را باز می&zwnj;کند و به ساندویجش گاز می&zwnj;زند، دیگری از پنجره به بیرون خیره است و پسته می&zwnj;خورد، یکی زیر مجسمه&zwnj;&zwnj;ی بزرگی از گاوچرانی اسب&zwnj;سوارِ نشسته است، دیگری با پیچ&zwnj;گوشتی سوراخ سنبه&zwnj;های ماشینش را می&zwnj;گردد. روی کاغذ اتفاق عجیب و غریبی نمی&zwnj;افتد، اما همزمان دارد می&zwnj;افتد؛ یک دنیا دارد اداره می&zwnj;شود و وینس گیلیگان همان&zwnj;طور که در &laquo;برکینگ بد&raquo; و دو فصل اول &laquo;ساول&raquo; نشان داد، همان نگهبانی نامیرایی است که وظیفه&zwnj;اش از روز ازل، نگهداری و حفاظت از چرخ&zwnj;دهنده&zwnj;های این دنیا بوده است. و او در کارش نمونه ندارد. کاراکترها بی&zwnj;وقفه مورد پردازش روانی قرار می&zwnj;گیرند، دنیاسازی بی&zwnj;وقفه صورت می&zwnj;گیرد، جزییات دیدنی و نادیدنی بی&zwnj;وقفه جلوی رویتان جولان می&zwnj;دهند، فیلمبرداری نما به نما غافلگیرکننده باقی می&zwnj;ماند و خیلی چیزهای دیگر از نحوه&zwnj;ی تنظیم نور گرفته تا طراحی صحنه آن&zwnj;قدر پرجزییات و فعال هستند که کاری از دستتان برنمی&zwnj;آید، جز زل زدن به گردش یک دنیا در جلوی چشمانتان.]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2019-06-10T19:23:23+04:30</pubDate>
	</item>
</channel>
</rss>